تبليغاتX
قاصدك

قاصدك

 

دستانم در هوا تاب میخورد ... تو دور تر میشوی و من دلتنگ تر... تمام بغض های نیمه کاره این چند روزه را رها میکنم ... تصویرت مات میشود و از چشمانم میچکد !  

سفرت بی خطر عزیز راه دور... تو را به رفیق ۱۴ ساله ات می سپارم و هر دوی شما را به خدای آبیها...

سفره آرزوهایت را همراه با خاطره ای از ما برداشتی تا در سرزمین دیگری پهن کنی... همه ما اینجا برای به ثمر نشستن تک تک آرزوهایتان دستانمان رو به آسمان است! هنوز هم در جمع ما  و در کنار تمامی بغضها و شادیهایمان جاودانه میمانید .

 امانتدار خوبی هستم! خیالت راحت! دستان پیچک زیبایی که به من بخشیدی وقتی به سقف برسد ما دوباره همدیگر را در آغوش میگیرم و من تا آنروز تمامی خاطره هایمان را به همراه تصویر زیبایی از لبخندت، هر روز مرور میکنم...

سفره ات پر برکت دختر بهار ....

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:38 توسط میچکا| |

 

اینجا باران میبارد ... در هفتمین روز...

و من به حرمت تمام روزهای " با تو بودنم" بدون چتر زیر باران میروم تا عاشقتر شوم و پاک، برای دستان مردانه ای که شیرین ترین " نون " دنیا را به سفره زندگیم بخشید ...  

شادی بودنت، بوی خاک باران خورده همراه با عطر اقاقیا، هفتمین روزم را بهاری تر میکند و مرا سرمست تا مشتاقتر نوازشهایت را سر بکشم !

اینجا باران میبارد ... در هفتمین روز... و تو دوباره سوژه عاشقانه هایم میشوی! تقصیر من نیست، نگاه همیشه مهربانت چشمک میزند...

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 10:2 توسط میچکا| |

 

تو هم شبیه تمامی دخترکان اینجا ترس را به گوشه روسریت گره زدی از همیشه...

تو میترسی...از دستان نامهربان مردان سرزمینت وقتی که به مرزهای وجودت دراز میشود!

تو میترسی...از نگاههای بی پرده ای که بی محابا بر سرت آوار میشود!

تو میترسی...از کلام نا آشنای بیماری که برای روح عریانت شلاق میشود!

تو می بینی و سکوت میکنی...

ذوب میشوی و سکوت میکنی...

تو درد میکشی و سکوت میکنی...

و تمامی این سکوتهای فرو خورده هر روزه، آغازگر کابوسهای شبانه ات میشود!

.

.

.

با توام که این روزها رنجوری، تمامی دردها و آرزوهایت را بردار و گره روسریت را در سرزمینی دیگر بگشا ... باشد که مردمانش اندکی مهربانتر باشند...

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 8:25 توسط میچکا| |

 

امروز...تو اون هوای بهاری با درختا و شکوفه های سفیدش،نزدیک رودخونه و طنین گوش نواز آب، در آغوش واژه های دلگرم کننده تو دوس داشتم زمان از حرکت وایسه...

امروز... کنار تو و اینهمه آرامش، خدا یه تیکه از بهشت رو به من بخشید...

مث همیشه تو بزنگاه ترین زمان ممکن بازم بودی...

مرسی برای همه چیز مهربان بانوی دوس داشتنی من

 

پی نوشت: واسه اینکه لحظه ای زیر واژه بارون احساسات سرشاری، دل و روحی صفا بدی اینجا رو بخون: http://www.sayeh312.blogfa.com

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 17:48 توسط میچکا| |

 

                      سال جدید اولین قدم را تو بردار ...

                               من رقص قاصدکها را به فال نیک میگیرم... 

                                                                  تو که سالم را تحویل کنی افکارم آزاد میشود

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 15:54 توسط میچکا| |

اینجا - در آخرین روزهای سال - هنوز برف میبارد و دستانم همگام با رقص پولکهای برفی، روی پنجره دم کرده اتاق تصویر میبافد! 

بهار که میشود- لحظه زایش زمین - پر از دلشوره میشوم! تمام ثانیه های آخر سال یکی یکی بازیگران زندگیم را یاد میکنم انگار کن که خدای آبیها و فرشته های سپید پوشش همگی گوش به فرمان من میکنند برای گفتن یک آمین دنباله دار! و من که هنوز دلشوره دارم که "نکند کسی را لحظه تحویل سال از یاد ببرم و سال نو تحویلش نگیرد" !!

هفت سین آرزوهایم را روی طاقچه گلدار رویاهایم میچینم...سلامتی، سربلندی، سبزی، سادگی،سعادتمندی،سر زندگی و سرمستی مدام از عشق - تا همیشه خدا- کنار همه آنها که دوستم دارند و برای همه آنها که دوستشان دارم و حتی برای آنانکه شناخته و نشناخته مرا نمیخواهند!

روزهای جدید، کنار دغدغه های ریز و درشت همیشگی هنوز هم میتواند پیام آور شادی باشد آن زمان که تو جلوی آینه شکوفه های رهایی را به گیسوانت سنجاق کنی ... رها که باشی از قید و بند همه آنچه که لذت - امروز زندگی کردن - را از چشمانت به یغما میبرند، شاد خواهی شد... 

خودت را که بیشتر دوست داشته باشی و دلت را نوازش کنی جای محاکمه، شاد خواهی شد...

.

.

.

اینجا - در آخرین روزهای سال - هنوز برف میبارد و من آرزو میکنم همراه خود تمام تلخیهای گذشته را به تیرگی خاک ببخشد!

من اینجا، پشت پرچینهای انتظار نگاهم به فرداست تا خود را بیشتر دوست داشته باشم!خودم را بیشتر دوست خواهم داشت...!

پی نوشت: صمیمانه ترین شادباش ها پیشکش نگاه شادی آفرینتان...سال نو مبارک


نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 8:27 توسط میچکا| |

یه ایمیل...

توانگری موفق است که متعادل مانده و به خاطر موفقیتش ، هزینه های بیخود نداده است!

نوروز همیشه برای توانگر یک اتفاق خاص است. شما بهانه داری خانه تکانی اتاق و منزل و متعاقبش دل و جان کنی .این روزهای آخر سال به کتاب فروشی محل برو و سررسیدی به خودت هدیه کن که هر صفحه اش جدا باشد که بتوانی تو ش برنامه های روزانه و هفتگی ات را بنویسی.

بنشین فکر کن به کارهای بزرگی که در این سال گذشته انجام دادی...به کارهای کوچکی فکر کن که چنان مشغولش شدی که از وظایف اصلی ترت باز ماندی.

فکر کن به آدمهای خوبی که این سال تو زندگیت وارد کردی...

آدمهایی هستند که برای بودن باهاشون باید بهتر باشی، متفکر تر باشی، با سواد تر باشی، زلال تر باشی تا بتونی باهاشون دم خور بشی...اینها تو را به هستی خودت نزدیکتر کرده اند...حسرتهای بیهوده بر دلت جا نگذاشته اند ، طوری ندرخشیده اند که چشمانت خیره بشود...حس با ارزش بودن برایت به جای گذاشته اند

آدمهایی هم هستند که هزار بار باید سیاست ورزی کنی و چشم تنگ کنی تا از پسشون بربیایی...این تویی که عمرت را داری سرمایه گذاری میکنی...دقت بیشتری کن که خدا تو را برای چه افریده!

با خودت صداقت بیرحمانه داشته باش. آدمهایی هستند که میدانی آزرده ای، و کسانی که نمیدانی آزرده شده اند. آنقدری بزرگ باش که اگر لازم باشد عذرخواهی کنی ، این کار را بکنی تا وسیعتر شوی!

از خدا بخواه کمکت کند بارت را سبک تر کنی در آستانه بهار...آدمهای سنگین در زمستان جا میمانند ...!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 8:35 توسط میچکا| |

 

دیوار خانه ام کوتاه شده که اینگونه شهاب سنگها در آسمانش خط میکشند؟!

دیوار و پنجره چرا؟ از در وارد شوید ستاره های دیروزی ...!

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 12:11 توسط میچکا| |

سحر نبود. نور از شیشه پنجره پشت پلک های هستی افتاد و به قلبش راه یافت و ستاره ای در دلش چشمک زد. پاشد در تختخوابش نشست. زمین و زمان روشن بود. یک آن مثل همه خوش باور ها باور کرد که روز از دل ظلمات مثل آب حیات از درون تاریکی زاییده شد، اما نور تنها یک لحظه پایید: صبح اول از دروغ خود سیاه روی شده بود ...

" دکتر سیمین دانشور"

پی نوشت : کاش رفتنت هم دروغ بود سیمین جان!روحت شاد ...

نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 10:8 توسط میچکا| |

انگشتهای اشاره بایدها و نبایدها همیشه بر روحم ناخن میکشد و من که هنوز گیجم از اینهمه، که من کجای این دایره گردان ایستاده ام که همه جا خلا مطلق نیروی جاذبه را ریشخند میکند ...معلقم میان زمین و آسمان و دستان تو که در بزنگاه ترین زمان ممکن از سقف خواسته هایم چکه میکند و من تو را سیر مینوشم تا همیشه کنارم بمانی و با من!

که تو همیشه هستی و من نمیبینمت ! تو را سر میکشم تا از طعم شیرین داشتنت باور کنم که هستی، همیشه هستی تا آخر عمر زمان...! 

تو که باشی سقف آرزوهایم بلند میشود و من قد میکشم، رشد میکنم، زیبا میشوم قد رقص بادبادکهای کودکیم! تو که باشی کوچک میشوم، کودک میشوم همانجا که به گمانم همه چیز به من نزدیک بود و من که دست دراز میکردم تو را میچیدم از آسمانی که همیشه بالای سر ماست...!

تو که باشی انگشتانت را برمیدارم و روی تمام نشدنها و نبودنها خط میکشم و جای تمام نقطه چینها را پر میکنم با دانه های سرخ انار  و شکوفه های سپید نارنج و رد پای تو ! 

.

.

.

هنوز هم وقتی موهایم را شانه میزنی خواب میروم، شانه را بردار....

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 11:25 توسط میچکا| |

Design By : nightSelect.com